شمارهٔ ۸۴
تا کنم چاک به کوی تو گریبانی چندروزگاری زده ام دست به دامانی چند
جز دل من که خورد زخمه از آن کاکل و زلفنشنیده است کسی گوئی و چوگانی چند
در لگدکوب بتان خاک دلم رفت ببادچه کند یک ده ویرانه و سلطانی چند
در سیه سلسله دل های غریبش گوئیشب قدر است و بهم جمع پریشانی چند
بود آرامگه گوهر پاک تو شوددیده از قطره بر انگیخته عمانی چند
خط و چاه زنخ و لعل لبش دانی چیستظلماتی و در او چشمه حیوانی چند
نتوان برد دل از غمزه ترکان یغماکز سپاه مژه دارند نگهبانی چند