شمارهٔ ۸۵
سر زهی دولت اگر در قدمت خاک آیددولتی دیگر اگر بسته فتراک آید
آسمان روز ز خورشید بر افروخت چراغبسکه از آتش من دود بر افلاک آید
کرده مسواک فقیه از پی تطهیر دهانآنچه او خورده کجا پاک به مسواک آید
گفتم آن روز که آن زلف معقرب دیدمآنقدر خون خورد این مارکه ضحاک آید
نه ز اندیشه غرق است مرا بیم سرشکترسم از چهره غبار در او پاک آید
آنقدر می خورم امروز که چون خاک شومهر گیاهی که ز خاکم بدمد تاک آید
جامه ها کرده قبا عشق مه کنعان راعجبی نیست اگر پیرهنی چاک آید
مفتیم رقعه به خود داد خدایا مپسندنایب مسند شرع این همه سفاک آید
سر یغما چو لگدکوب اجل خواهد شدبه که خاک ره آن قامت چالاک آید