گنج

شمارهٔ ۸۲

۱۴ بیت
لبت از می چو لعل رنگ آیدنام آب خضر به ننگ آید
ننهم از کف آبگینه قدحگرز روئینه چرخ سنگ آید
می سپارم رهی که اول گامرخش رستم نرفته لنگ آید
تا نگنجد در او به جز غم عشقخوشدلم چون دلم به تنگ آید
کفن از خنجر تو خون آلودبه ز دیبای رنگ رنگ آید
باده آبی بود کز او ماهیکام اگر تر کند نهنگ آید
نبرد ز آهوان چشم تو جاندل به سر پنجه گر پلنگ آید
چه غم ار چاک شد گریبان هااگرم دامنش به چنگ آید
چون کنم ز آن دهان تنگ حدیثشکر از خامه تنگ تنگ آید
از پی نرم کردن دل دوستمی روم تا سرم به سنگ آید
آنکه صلحش هزار خون ریزدتا چه خیزد اگر به جنگ آید
دل من در سواد زلف تو کیستآن مسلمان که در فرنگ آید
نشنوم وعظ تا ز کوی مغاننوش ساقی و بانگ چنگ آید
سینه یغما سپر نمود ای کاشکه یکی تیر او خدنگ آید