گنج

شمارهٔ ۷۹

۸ بیت
در بتکده گر خانه ای آباد توان کرداز کعبه مسلمانم اگر یاد توان کرد
آهن دلش از ناله نشد نرم چه حاصلکز سینه من کوره حداد توان کرد
انصاف که تا سینه توان کند به ناخندر کیش وفا بحث به فرهاد توان کرد
هر مایه تنعم که ز گلزار شنیدیمعیشی است که در خانه صیاد توان کرد
بس تجربه کردیم همان شام اجل بوددر هجرِ تو ، روزی که از او یاد توان کرد
خوش خواجگی عشق که صد بنده چو یوسفشکرانه این بندگی آزاد توان کرد
گویند دلش نرم توان کرد به فریادآری بود ار قوت فریاد توان کرد
یغما ز چه آب و گلی آخر که ز خاکتنه صومعه نه بتکده آباد توان کرد