گنج

شمارهٔ ۷۸

۹ بیت
بهل که روی تو از عنبرین نقاب برآیدکه کس گمان نکند در شب آفتاب برآید
مگو به شیوه چو رخ زلف دلبری نتواندکه کار جلوه طاوس از این غراب برآید
ز رشک آنکه مبادا لبی زمین تو بوسدسبیل خاک کنم تا زدیده آب بر آید
به می مرمت تن کن که حد جان نشناسمعمارتی که از این خانمان خراب بر آید
هزار بار تفال زدم به الفت زاهدورق چو باز کنم آیه عذاب بر آید
گمان مبر که امید لبی و مقصد روئیزخاکبوس در او به هیچ باب بر آید
کسی که دید زنخدان و زلف او عجب آرمدگر زچاه تعلق به صد طناب بر آید
بیا و بوالعجبی ها در اشک ودیده من بینکه دجله از شمر و قلزم از حباب بر آید
رسد به کامی از آن چشمه دهان لب یغمااگر تمنی لب تشنه از سراب برآید