گنج

شمارهٔ ۷۴

۹ بیت
گفتم آن چشم و مژه گفت نه بیمارانندآن دو وین خِیْلِ سِیَه‌ْجامه پرستارانند
بر کلاه حرم ایمن نِیَم ای کعبهٔ حُسنزین دو هندو که بر اطرافِ تو طرّارانند
شب قدر است و در میکدهٔ رحمت بازخنک آن قوم که در مسجد میخوارانند
دزد اگر خرقه صوفی ببرد مغبون استصرفه با اوست که آسوده سبکبارانند
گر به کوثر نبرم مستی می حشر کنادایزدم در صف آن قوم که هشیارانند
خون خلقی به تَکَلُّف بخوری ای لبِ یارگر تو ضَحّاکی و زلفینِ سِیَهْ مارانند
گردن طوعِ من و طوقِ خمِ زلفِ بتانسگِ این سلسله‌ام گرچه ستمکارانند
هیچ کس را خبر از عالم آزادی نیستمگر آنان که به دام تو گرفتارانند
مردم مدرسه را نیک شناسم یغماکافرستم اگر این طایفه دیندارانند