شمارهٔ ۷۲
کودکی سنگ به کف چون سوی ویرانه رودماجراها به سرم زین دل دیوانه رود
نام طفلی چو رود آیدم از سینه بروندل دیوانه و ویرانه به ویرانه رود
دانی از توبه مستان غرض ناصح چیستتا بدین واسطه گه گاه به میخانه رود
از پی سلسله زلف جنون فرمائیدل دیوانه از اینجا نه به آن خانه رود
ته جامی به فلک ده بود از بی خبریدوره ای بر روش گردش پیمانه رود
رشک بر قرب کسم نیست که گر خود دل ماستآشنا آید و از کوی تو بیگانه رود
سرزدت خط ز زنخدان و محال است که پیشکار خوبان پس از این از تو بدین چانه رود
گل زد از آتش می شمع رخش مرغ چمنادب آنست که بر سنت پروانه رود
گندم خال تو آن روز که دیدم گفتمخرمن طاعت ما بر سر این دانه رود
یار طفل است و تو دیوانه چه ترسی یغماکار را باش که طفل از پی دیوانه رود