گنج

شمارهٔ ۶۸

۱۲ بیت
رابطه دل به غمزه راه نداردکشور ما تاب این سپاه ندارد
دل به نگاهش مده که ترک سپاهیملک بگیرد ولی نگاه ندارد
زین تن کاهیده در رمد دل سنگشکوه نگر کاحتمال کاه ندارد
چیست جدا ز آفتاب روی تو روزمشب ولی آن تیره شب که ماه ندارد
خون ملک گر به زیر عرش بریزیچون تو صنم قاتلی گواه ندارد
وهم بماند در اشتباه دهانتعقل در این نکته اشتباه ندارد
گه به گه احوال دل بپرس ز زلفتپرسش زندانیان گناه ندارد
بر در فقر و فنا به فرگدائیسلطنتی یافتم که شاه ندارد
گوشه دیوار بیخودی مده از دستگیتی از این امن تر پناه ندارد
هر که سرت بر نهد به پای ممالیکخسرو ملک است اگر کلاه ندارد
صبر توقع مکن ز دل که نخواهندباج ز بیچاره ای که آه ندارد
گر نه کم است از سگان کوی تو یغمااز چه در آن آستانه راه ندارد