شمارهٔ ۶۷
یوسف مصری اگر جمال تو بیندخویش به بازار پیر زال تو بیند
ذوق خیال تو برده از دلم آرامتا چه کند باز اگر جمال تو بیند
یوسفش آید به دیده گرگ زلیخادیده به خوابش اگر خیال تو بیند
سهل نگیرد خلاص مرغ دل مندر شکن طره هر که خال تو بیند
هیزم دوزخ کند ز سدره طوبیخازن جنت اگر نهال تو بیند
خون که حرام است ریختن به همه کیشگر همه صید حرم حلال تو بیند
هر که مه نو بر آفتاب ندیده استگو به رخ ابروی چون هلال تو بیند
غنچه شود گل اگر تو رخ بگشائیسرو خم آرد گر اعتدال تو بیند
نیست دریغ ار ز دست شد سریغمامنزلت این بس که پایمال تو بیند