شمارهٔ ۶۶
چرخ نیلی به گل از مشک ترت غالیه سودکه به گل گفت که خورشید نشاید اندود
خانه ها کرد سیه حسن تو و ز تخم عملسبز شد سنبل خط وانچه همی کشت درود
دود از آتش همه رسم است که اول خیزدآتش چهر تو را خاست در آخر ز چه دود
بنگر آن خط و لب و گونه که گوئی یوسفیافت خاتم ز سلیمان و ز ره از داود
در تو هرچ آن بود اسرار نکوئی همه هستجز دهان و کمر آنهم عدمی به ز وجود
شهری اندر هوس قامت و رخسار تواندتا که را بخت بلند افتد و کوکب مسعود
شیخ را دیدم و گفتم مگر از عهد قدیمقدری به شده نی باز همان است که بود
نشود صلح میان من و مفتی به خدایتا خلافست در اطوار مسلمان و یهود
نه مکافات فلک داد و نه پاداش زمینآه از سینه گرم و مژه خون آلود
نظم یغما همه مدح می و ذم صلحاستوقت او خوش چو به از طاعت لعنست و درود