شمارهٔ ۶۵
هردم از عمر که بی شاهد و ساغر گذردآزمودیم به یک عمر برابر گذرد
آفتابی است رخت کز زنخ و ابرو و زلفهمه بر سنبله و دلو و دوپیکر گذرد
حال دل با سپه غمزه چه محتاج بیانفتنه پیداست بر آن رمز که لشکر گذرد
گذرد چشم و دلم بر لب و روی تو چنانکتشنه بر دجله و مسکین به توانگر گذرد
منم و در رهت این اشک پیاپی وآن نیزتر نگردد کف پای تو گر از سر گذرد
خنجر از سینه گذشتن چو تو ضارب چه عجبعجب آن است اگر سینه ز خنجر گذرد
چشم صیاد تو در چنبر زلف از پی دلشاهبازی است که بر برج کبوتر گذرد
گشته دل بیخود و خواهد به رخش زد به خدایمگذارید که دیوانه بر آذر گذرد
نگذرد از لب و رخسار تو یغما به مثلگر جم از جام وز آئینه سکندر گذرد