شمارهٔ ۶۳
به جز به روی تو کآن طرهای سیاه برآیدکسی ندیده که عقرب به برج ماه برآید
جریده بر صف مژگان او چه میزنی ای دلگمان مبر که سواری به یک سپاه برآید
متاع حسن ز کف رایگان مده که شود گمهزار قافله تا یوسفی ز چاه برآید
سفیدچشمیِ مَهْ بین که با رخِ تو زند دممپوش طلعت روشن که روسیاه برآید
ز شِکوه تا نشوی رنجه کاش وقت تَظَلُّمبه جای ناله ز تن جان دادخواه برآید
زآه من حذر ای زاهدانِ خشک که ترسمخدا نخواسته آتش ز خانقاه برآید
ز ظالمی است مرا چشم دادکش گه جولانز خاک تا سر زین خون بیگناه برآید
به شست غمزه و تردستی خدنگ تو نازمکامان نداد که از چاک سینه آه برآید
پس از وفات به این آه و سوز در عجبستمهمی ز تربت یغما اگر گیاه برآید