شمارهٔ ۶۲
ز زلف و خال داری لشکری چندصفی بر بند و بگشا کشوری چند
به چوگان اندرش گویا فتاده استبه پای بادپای او سری چند
بر آن رخ خالها بینم خطرهاستبه برج مه قران اختری چند
بد گردون مگو چون میتوان ساختاز این جام مرصع ساغری چند
عرق آب لطافت نوش گفتاربه یک جنت روان بین کوثری چند
در میخانه بگشا تا ببنددخدا از فتنه بر عالم دری چند
طلسمی ساخت از خط چشمش افسوسبماندم در خط از جادوگری چند
هوس شد درس سالوسم بیاریدز تحقیقات مفتی دفتری چند
نمودم زاهدان را نکته عشقنهادم بار عیسی بر خری چند
نشان مرغ دل جستم ز گلزاربه زیر خاربن دیدم پری چند
خدابینی ز خودبینان مجوییدکه ناید فربهی از لاغری چند
میان خرقهپوشان کیست یغمامسلمانی اسیر کافری چند