گنج

شمارهٔ ۵۰

۶ بیت
دام نیرنگ تو نازم که به بند افتاده استگردن ما و به پای تو کمند افتاده است
می‌زند گوی و دلم خون که به جولانگه اوتا سر کیست که در پای سمند افتاده است
می‌برم رشک به دشمن چه توان کرد که دوستآشنائی است که بیگانه پسند افتاده است
گر نه داد از لب شیرین تو دارد پس چیستکاغذین جامه که بر پیکر قند افتاده است
می‌نهادم دل سودا زده را سلسله آخدست ما کوته و زلف تو بلند افتاده است
نیست آن خال سیه بر رخ جانان یغمااز پی چشم بد آتش به سپند افتاده است