گنج

شمارهٔ ۵

۸ بیت
معلم سرکند هر لحظه کلک آن طفل بدخو رابه خون غلتد که مشق سر بریدن می‌دهد او را
نزیبد صنعت مشاطه آن رخسار نیکو رابه سعی بوستان‌پیرا چه حاجت باغ مینو را‌؟
نشان ناوکش غیر است و من پنهان ردیف او راکمی قوت فزون‌تر بود کاش آن شست و بازو را
عجب نبود شکار مردم آهو این عجب کآمدبه دور چشم او مردم شکاری شیوه آهو را
مگو کافر ندارد راه در جنت بیا بنگربر آن روی بهشتی زلف کافر خال هندو را
ید بیضا نماید در فسون چشم تو می‌زیبداگر گویم خدا اعجاز موسی داد جادو را
به گرد دل حصاری از ورع کردم ندانستمکه آنجا نیز دست افتد کمندانداز گیسو را
دل یغما رهد از چنبر زلفش نپندارمخلاص از چنگل شاهین میسر نیست تیهو را