گنج

شمارهٔ ۴

۱۰ بیت
گیرم به ناله کردم آواره پاسبان راکو جراتی که بوسم آن خاک آستان را
ای نوجوان مرانم از در به جرم پیریپیش سگانت افکن این مشت استخوان را
بر هیچ دل نجنبد مهرش ز کینه جوئیخوی تو کرده تعلیم بی رحمی آسمان را
پیوسته دارد امروز زاهد نظر به محرابمانا که دیده باشد آن طاق ابروان را
از آشیان سوی دام بینم چنانکه بینندمرغان نو گرفتار از دام آشیان را
با آنکه خاک کردیم سر در ره بتان نیستحقی به گردن ما جز تیغ امتحان را
از بیم آنکه در دل رحم آیدش ز فریادز آه و فغان خموشی آموختم زبان را
از ضعف بر غباری حسرت برم که داردنیروی رفتن از پی، گامی دو کاروان را
روی من و ازین پس خاک در خراباتتا چند قبله سازم محراب آسمان را
یغما ز سبحه و جام طرفی نبستم ای کاشهم بگسلند این را، هم بشکنند آن را