گنج

شمارهٔ ۳

۸ بیت
صبا از من بگو بیگانه مشرب آشنائی راجفا نادیده ارباب وفاکش بی وفائی را
روا چون داشتی برداشتن از جان سپاری دلکه باری دل به دست آورده باشی ناروائی را
به ناز آسوده بر دیبای سلطانی چه غم داردبود گر خار و خارا بستر و بالین گدائی را
اگر چین سر زلف تو را مشک ختن گفتمپریشانم خطا شد در گذر از من خطائی را
دلم بر خیل مژگانش زد آوخ تا چه پیش آیدتن تنها میان لشکری بی دست و پائی را
طفیل خود شمار ندم گدایان سر کویشمگر افتاد بر من سایه دولت همائی را
مکن از ناله در این کاروان ای ساربان منعمچه سودت از هزاران گر زبان بندی درائی را
فکندم پنجه یغما گرچه می‌دانم نمی‌آرمبدین سرپنجه گفتن پنجه زور آزمائی را