گنج

شمارهٔ ۴۶

۱۰ بیت
جان‌فشانی من و عشوه او گر این استاز کسی ناید اگر کوهکن و شیرین است
چون کنم وصف دهان تو به هنگام حدیثلب به هم چسبدم از بسکه سخن شیرین است
چهره کاهی مژه گلرنگ ز الوان جهانسرخ و زردی که به ما بهره رسیده است این است
سنبل زلف تو یک خوشه و یک شهر گدایگندم خال تو یک دانه و صد مسکین است
بیستون بر ندمد لاله که فرهاد هنوزچشم آلوده به خونش به ره شیرین است
گفتمش هست ز خوبان چو تو سیمین بدنیگفت نی نیست دریغا که دلم سنگین است
شبی از نافه زلفش سخنی رفت و هنوزعمرها رفت و چو مجمر نفسم مشکین است
لازم افتاد چو آن عهد شکن با من و غیرپای تا سر همه مهر است و سرا پا کین است
شکوه بردن به در آنکه غبار در اواز شرف غالیه طره حور العین است
علی عالی کش قائمه تیغ دو سرقوت بازوی اسلام و حصار دین است