شمارهٔ ۴۵
ظلمت خط تو پیرامن رخسار گرفتیا رب از آه که این آینه زنگار گرفت
می بیاور که خبر می دهد از فصل بهارلطف آن سبزه که پیرامن گلزار گرفت
ترک یغما سپهش از نگهی هوشم بردبنگر این طرفه که مست آمد و هشیار گرفت
تا ترا پادشه مصر ملاحت گفتندتهمت خوبی یوسف ره بازار گرفت
بوی خون دل خود می شنوم باد صباره مگر در خم آن طره طرار گرفت
فتنه از چشم تو ایمن نتوانست نشستجای در حلقه آن زلف زره سار گرفت
دیده شد تا دل سنگ آردش از گریه به راهباز این ابر بهاری ره کهسار گرفت
با وجودت نکند میل به هستی یغماخویش اغیار گرفت آنکه تو را یار گرفت