گنج

شمارهٔ ۴۴

۷ بیت
کرده در آینه حسنِ رخ خُود ، شیدایت،طره ز آن سلسله‌ها ریخته اندر پایت
رخت بر بام سموات کشد فتنه اگرجلوه ناز بدین شیوه کند بالایت
کمتر از خون مدد دیده کن ای دل ترسمکه به طوفان دهد این قطره دریا زایت
گشت پایان تو پیدا مگر ای دشت جنونبر نتابید به رسوائی ما صحرایت
نخلِ نُوخیز نه بر چوب کند تکیه ، بیا،تا در آغوش کشم سر و قد رعنایت
زآهِ شب عالمی آسوده زیَد ، خون دلم،گر بدین دست کشد چشم قدح پیمایت
بنه از سر غم زلفش که نبینم یغماجز پریشانی دل سودی از این سودایت