شمارهٔ ۴۳
بعد مردن بر کف از لوح مزارم سنگهاستتا قیامت با زمین و آسمانم جنگهاست
گاهم از چشم سیه گه لعل میگون ره زنندلعبتان را در فنون دلربایی رنگهاست
پای جهدم در بیابان طلب فرسوده شدوز بر ما تا به مقصد همچنان فرسنگهاست
نی سرم شد زیب فتراکی، نه تن خاک رهیراستی خواهی، مرا زین زندگانی ننگهاست
گه سرایم، گاه مویم تا رهم از دست عشقزخمه شنعت مزن کاین ساز را آهنگهاست
زاهدان را کرده عاشق چشم جادو شیوهاتسامری را در رسوم ساحری نیرنگهاست
در خم زلفش دل سرگشته یغما، دیر مانددر شب تاریک رهگمکردگان را لنگهاست