گنج

شمارهٔ ۴۱

۹ بیت
به بزم یار همدم گرچه جان استحضور غیر بر عاشق گران است
هلاکم کرد و از هجرم بر آسودکه می گوید اجل نامهربان است
جرس امشب ننالد چون شب دوشهمانا لیلی اندر کاروان است
نماند بلبلان را ذوق فریاددر آن گلشن که گلچین باغبان است
به گردون زان نمی نالم که ما راشکایت هر چه هست از آسمان است
چنان مشغول صیادم که گوئیمرا گلشن قفس دام آشیان است
نسیم رحمت آید بر مشامممگر این راه بر دیر مغان است
لبش گر نیست آب زندگانیچرا پس در سواد خط نهان است
ندانم آن که می گوید سخن کیستهمی دانم که یغما ترجمان است