گنج

شمارهٔ ۴۰

۹ بیت
حلقه بر در زند ار شیخ بگو بارت نیستشب آدینه برو ورد بخوان کارت نیست
صد رهم توبه ز می دادی و بشکستم بازدهیم توبه عجب پر نفسی عارت نیست
حرفی ای عشق ندیدم ز تو در هیچ کتابتا چه علمی که کسی راوی اخبارت نیست
در حقیقت توئی ای کعبه خرابات مغانکز مقیمان همه یک عاقل و هشیارت نیست
هیچ شد و هم خرد ای دهن دوست بگویتا چه سری که کسی آگه از اسرارت نیست
به امیدی که گرو شد به می ای شیخ ترادوست دارم به سر امروز که دستارت نیست
گر به خود نام خدائی نهی ای کعبه حسنسجده آریم و نگوئیم سزاوارت نیست
من جهان دیده ام ای میکده در زیر فلکسایه ای امن تر از سایه دیوارت نیست
به جز از خواجه بی مهر تو یغما زن و مردکس نبینم که درین شهر خریدارت نیست