شمارهٔ ۳۴
دل که افتاده آن زلف سیه و آن ذقن استبر نیاید اگر این چاه و اگر آن رسن است
من و از دایره خط تو امید خلاصچون نکو می نگرم قصه مور و لگن است
صبر کوتاه کنم از خم به سبو به که کشمباده از خون دل خویش که دست ودهن است
رهش افتاد به زلف تو دل و بار افکندهر کجا شام شد آن جا به غریبان وطن است
گفتی آن توبه چون سنگ تو چون شد که شکستچکنم ساغر می شیشه خاراشکن است
من کنم سینه و او سنگ اگر انصاف دهیدر میان مرحله ها فرق من و کوهکن است
خون من ریز و میندیش ز دیوان حسابکآنچه در هیچ حسابی نبود خون من است
ذکر می خوردن یغما نه همین شحنه شنیدداستانی است که افسانه هر انجمن است