گنج

شمارهٔ ۳۳

۹ بیت
باده ساغرت از خون دل یاران استوای اغیار اگر این اجر وفاداران است
زلف در پای تو افتد به تظلم چپ و راستبسکه در تاب زسودای گرفتاران است
نیست چشمت ز شبان غمم آگه آریخفتگان را چه غم از حسرت بیداران است
دارم از چشم تو صد عربده و دم نزنمکه اگر ناله کنم زحمت بیماران است
عشق داغ دل فرهاد به خون کرده رقمنقش هر لاله که بر دامن کهساران است
رخ تو و اشک مرا کیست که خود دید و نکردهوس باده که آن گلشن و این باران است
محضر آنکه تو در خون کشیش روز حسابخوار چون نامه اعمال گنه کاران است
از دهانت طمع لطف کمی دارم و اینآرزوئی است که در خاطر بسیاران است
یوسفی چون تو به یغما ندهد کس دانماینقدر هست که او هم ز خریداران است