شمارهٔ ۳۲
تا ابر خطت محیط ماه استروز من و عالمی سیاه است
گفتم به مهت شبیه دانندگفتا مشنو که اشتباه است
ره بر زنخش فتادت ای دلکورانه قدم منه که چاه است
با بار غم تو و دل مندیگر چه مقام کوه و کاه است
ای دل مزنش به خیل مژگانیک تن نه حریف یک سپاه است
گفتم صنما به زلف هندودل بردی و عالمی گواه است
گفتا دل خویشتن نگه داردزد نگرفته پادشاه است
این داد به آتش آن به آبماینم ثمر سرشک و آه است
ای ابر عطا تن ضعیفمدر دشت تو کمترین گیاه است
بگذار قدم به دیده منانگار تو آنکه خاک راه است
صد جور اگر کنی به یغماجور دگر تو عذرخواه است