گنج

شمارهٔ ۳۱

۱۰ بیت
چهرهٔ دلبر و من گلگون استلیک آن از می و این از خون است
گرنه بر کشتهٔ فرهاد گذشتاسب شیرین ز چه رو گلگون است
خون بود قسمت چشم و لب ماتا لب و چشم بتان میگون است
این شفق نیست که هر شام و سحرخون من در قدح گردون است
می‌کند از رخ لیلی منعمواعظ شهر مگر مجنون است
ترسم از جور بتان پیشه کنمبی‌وفائی که ندانم چون است
سان دل‌هاست شه حسن تو راخط مگر درصدد شبخون است
سرو گفتم قد موزون تو راآه از این طبع که ناموزون است
دانیم خرقهٔ پرهیز چه شددر خرابات به می مرهون است
می‌رود از پی ترکان یغماچه کنم کار فلک وارون است