گنج

شمارهٔ ۳۰

۹ بیت
درد دگر آن کآه سحر را اثری نیستآه من از این درد که شب را سحری نیست
گفتم کمرش گیرم و آرم به میان رازآگه نه از این نکته که او را کمری نیست
احوال دل از طرهٔ او پرس که ما رادیری‌است کز آن گم‌شده یک مو خبری نیست
افسوس که از شست قدر تیر حوادثمی‌آید و جز سینه به دستم سپری نیست
افغان که از مرگ من آگه کندت چونمی‌میرم و بر بستر من نوحه‌گری نیست
چندان‌که زدم ناله نشد چشم تو بیدارپنداشتم از طالع من خفته‌تری نیست
جز درس محبت همه تحصیل، وبال استبِپْذیر که نافع‌تر از این مختصری نیست
شاید که بر اشک من و یعقوب بخنددآن‌را که به دل داغ چو یوسف پسری نیست
کالای وفا خوارتر از اهل هنر شدای وای به یغما که جز اینش هنری نیست