شمارهٔ ۲۹
به خاک تیره خون دختر رز ریخت از پندتبرو واعظ که این خون باد دامنگیر فرزندت
خلل گر نیستت در گوهر واعظ چرا مادربه عهد کودکی در دامن محراب افکندت
تو را تحت الحنک عابد، نبی دانی چرا فرمودچو مجنونی به حکمت خواست بر گردن نهد بندت
تو ناصح گر بدینسان غم خوری از عیش میخوارانکسی در باغ جنت هم نخواهد یافت خرسندت
چو خوناب کباب آید ز مژگان شور طعم اشکمنمک پاشیده از بس بر دل ریشم شکر خندت
حلاوت برد خط از شکرین لعلت، ترش منشینرها کن تلخگفتاری که زهرآمیز شد قندت
پی دریوزه می سر نهادی خوش به پای خمجم عهدی اگر یغما به جامی دست گیرندت