گنج

شمارهٔ ۲۸

۹ بیت
خضر پنداری نهانی کرده قدری می در آبورنه کی بودی بقای زندگانی کی در آب
نیستم ماهی، سمندر نیز، لیک از چشم و دلرفت ایامم در آتش، گشت عمرم طی در آب
مردم چشم مرا گر خانه ویران شد چه شددیر کی پاید بنایی را که باشد پی در آب‌؟
حالم ای همدم مپرس از آه سرد و موج اشکخود چه باشد حال مسکینی که باشد وی در آب
آه و اشک من اگر بر کوه و وادی بگذردکوه خون گرید بقم روید بجای نی در آب
غم نخورد ار چشم لیلی بر دل مجنون نسوختنجد بگذارد در آتش غرق گردد حی در آب
تا کمر در آبم از تردامنی‌، ساقی بدهآب آتشگون که لطفی تازه دارد می در آب
شه بر آب چشم مظلومان نبخشد ور نه منصد ره از اشک تظلم غرق کردم ری در آب
غیر گو خوش زی که با یغما در آن کوه زآه و اشکهم من افتادم در آتش، غرق شد هم وی در آب