شمارهٔ ۳۵
زان مرا بیش ز مرغان قفس زاریهاستکه به غیر از شکن دام گرفتاریهاست
بینم آن خواب اگرم دیده به عمری غنودکه مرا عمر دگر مایه بیداریهاست
آسمان شد ز پی خصمی من پشت زمینای دل ای دیده من وقت مددکاریهاست
روز تنهائی و پایان وصال و شب هجرای غم عشق بیا کاول غمخواریهاست
خرقه و سبحه و سجاده فکندم چه کنماولین شرط ره عشق سبکباریهاست
نامد از بهر عیادت به سرم تا دم مرگآه کآخر نفسم اول بیماریهاست
کار دل با تو ندانم به کجا انجامداو نوآموز و ترا شیوه دلآزاریهاست
جز به یغما نرسد سلطنت ملک نعیمرحمت از شحنه بازار گنهکاریهاست