شمارهٔ ۲۰
مآشوب صبا! طرهٔ جانانه ما رازنجیر مجنبان دل دیوانه ما را
اورنگْ زمین، داغْ نگین، بیکلهی تاجْجم رشک برد حشمت شاهانه ما را
دل شد پی زاهد بچه آه که تقدیربگشود به مسجد در میخانه ما را
پیش از اثر دیر و حرم زلف تو افکندبر گردن بت سبحهٔ صد دانه ما را
بی نام و نشانیم به حدی که در این شهرغم حلقه نکوبد در کاشانه ما را
پیمان شکند آب بقا را به درستیگر خضر ببوسد لب پیمانه ما را
چرخم نه همین از وطن آواره پسندیدنگذاشت به ما کنج غریبانه ما را
خواب آورد افسانه و بازش نبرد خوابچشم تو اگر بشنوی افسانه ما را
یغما منم آن سوخته اختر که چراغیاز ننگ نسوزد پر پروانه ما را