گنج

شمارهٔ ۱۹

۱۰ بیت
ز التزام عقل شد دیوانگی حاصل مرابعد از این دیوانه خوان، بینی اگر عاقل مرا
بخت میمون بین که چون صیاد سنگین دل مرانیم بسمل می‌فروشد می‌خرد قاتل مرا
با دلت کاش ای کمان ابرو بدل گردد دلمتا زنی پیکان و پیکان نگذرد از دل مرا
خویشتن تا در میان کشتگانش گم کنمدوستداری کو که از رحمت کند بسمل مرا
در بیابانی شدم ره گم که گوید عقل کلخضر راهی کو که بنماید ره منزل مرا
آن سوداش پیش لب خال است یا چیز دگرموشکافی کو که سازد حل این مشکل مرا
گفته‌ای از بهر پاس آستان خواهم سگیمن سگت ای من سگت دانی اگر قابل مرا
تا نگه با خود کنم از شرم عشق و پاس خصمروبروی خود نشاند یار در محفل مرا
زان مرا بهتر که زاهد خشت مالد بهر خمگر جهودی بالمثل دارد به کار گل مرا
با تو خواهم گفت یغما لطمهٔ غرقاب عشقگر محیط اشک ماند رخت بر ساحل مرا