شمارهٔ ۱۶
گر به بالینم نیامد بر مزار آمد مراجان سپاری در رهش آخر به کار آمد مرا
با دارم تا شدم جزو جلال مدعیدر حریم قرب خواری اعتبار آمد مرا
در میان مرگ و هجرانم مخیر کرد عشقجان به در بردم که مردن اختیار آمد مرا
تا نگه کردم سپاه غمزه ملک دل گرفتآه از این لشکر که غافل در حصار آمد مرا
چشم مردم را به خواب خوش بشارت ها که دوشقطره خونی ز چشم اشک بار آمد مرا
صبح بی شام قیامت کو مگر روشن کنمتا چها بر روز از این شب های تار آمد مرا
بعد مرگ آمد به بالینم ز جائی وام کنجانی ای همدم که هنگام نثار آمد مرا
صورت روز قیامت نقش کردم در نظربامدادی از شب هجران یار آمد مرا
از سواد دیده یغما مبر ای آب چشمکاین غبار از خاک پائی یادگار آمد مرا