شمارهٔ ۱۷
تهی از صافی و دردی شده میخانه ماتا ترش تلخ شود پر شده پیمانه ما
گرچه دیوانه به افسانه گراید سوی عقلعقل مجنون شود ار بشنود افسانه ما
هر شبم خانه به کوئی است مگر روزی دوستبه غلط حلقه زند بر در کاشانه ما
عقل و عشق است نه بازیچه کجا برتابدبه دو سلطان مخالف ده ویرانه ما
بر چراغی زدم آخر که کند کسب فروغهر کجا شمع ز خاکستر پروانه ما
صعب شد کار جنون از تو به حدی کاطفالسنگ بر سینه زنند از غم دیوانه ما
لاف دینداری یغما زدنم کافر کردکاش از کعبه دری بود به بتخانه ما