شمارهٔ ۱۵
نبستم از چمن طرفی به کام دل پریدنهاخوشا در حلقه دامی به ناکامی تپیدنها
رفوی خرقه ناموس عقلم ساخت دیوانهدریغ ایام شیدایی و پیراهن دریدنها
نخواهم غیر خار از تربتم روید پس از مردنچو بینم بر زمین از نازش آن دامن کشیدنها
ندانم قصه دل چیست اما اینقدر دانمکه هر جا لب گشودم گوش بستن از شنیدنها
به قدرت تا کجا شد نسبتش کامروز در گلشننیاید بر زمین پای صنوبر از چمیدنها
توان دانست باز از دیده بازم پس از کشتنکه دارم حسرتی در دل به غیر از سر بریدنها
به عذری تا به پایش سر توانم سود پیرم کرددر آغاز جوانی یاد ایام خمیدنها
جوانی زد ره و شادم که این موی سفید آخربه پیری شد کلاف رسته یوسف خریدنها
ندانم کیست یغما در بیابان جنون روزیز ره واماندهای دیدم در آغاز دویدنها