گنج

شمارهٔ ۱۴۹

۷ بیت
شد فاش در آفاقم آوازه شیدائیمعروف جهان گشتم از دولت رسوائی
خیز ای دل دیوانه کز بهر تو می گردندویرانه به ویرانه طفلان تماشائی
وقت است که خون گردد بیم است که خون گریمدل از ستم تنها من از غم تنهائی
تا چند به دورانت می خواهم و خون نوشمآب طربت خون باد ای ساغر مینائی
فرمود طبیب امروز تجویز به گل قندمفحش از چه نمی گوئی لب از چه نمی خائی
گفتی که شوم سرمست، گیرم بدو بوست دستاز بهر چه خواهی بست، عهدی که نمی پائی
یار من و یار تو آن غایب و این حاضریغما من و خاموشی، بلبل تو و گویائی