شمارهٔ ۱۵۰
مرنج زاهد اگر نیست گفتمت دینیبمال چشمی و بنگر هزار چندینی
چه جای باده تلخ است بی لب تو مرابه کام می نرود هرگز آب شیرینی
نشاط بستر راحت به خواب خواهددیدسری که ساخت ز خاک در تو بالینی
به تیغ می زندم مرحبا که گفت که منز ذوق زخم ندارم مجال تحسینی
نبود تا خط و خال و رخت ندانستمبه روزگار شبی هست و ماه و پروینی
شهان به عرصه عشقند مات، اسب متازنه هر پیاده به بازیچه گشت فرزینی
من از رسیدن منزل دل آن زمان کندمکه بار پیل نهادم به مور مسکینی
رسید عمر به پایان و در غمش یغماهنوز بر سر اندیشه نخستینی