گنج

شمارهٔ ۱۴۸

۹ بیت
دردسر می دهدم رنج خمار ای ساقیبه سر پیر مغان باده بیار ای ساقی
می مباح است به فردای قیامت گویندشب غم نیست کم از روز شمار ای ساقی
ته پیمانه مستان به من افشان که سحابداد فیضی که به گل داد بخار ای ساقی
بنشین تا ز میان شور طرب بر خیزدخیز تا غم بنشیند به کنار ای ساقی
می مهاراست و خرد بختی دیوانه بیاربهر این بختی دیوانه مهار ای ساقی
واعظم بیم کند از سخط بار خدایبه سر رحمت او باده بیار ای ساقی
گردش دور فلک بین و بگردیدن جامعمر در وجه تعلل مگذار ای ساقی
میکده دجله و می رحمت و تو ابرکرممیکشان خاربن تشنه ببار ای ساقی
جان یغما همه از حسرت جامی است به لبچشم در راهش از این بیش مدار ای ساقی