گنج

شمارهٔ ۱۴۷

۹ بیت
دل از لقای تو گفتم رسد به تمکینیسپند بر سر آتش نیافت تسکینی
بریدم از همه یاران و نیست ای غم عشقگریزم از تو که از دوستان دیرینی
مرا که صبح به مهرت ز شام تیره تر استاز آن چه سود که تو آفتاب پیشینی
چه جای باده تلخ است بی لب تو مرابه حلق می نرود هرگز آب شیرینی
کنون که گشت نگارین زغنچه پنجه شاخبگیر جام بلور از کف نگارینی
به ناز خفته چه داند که در گریبانمچه خارهاست ز پیراهن گل آگینی
ستاده خال به دریوزه پیش نوش لبشبه پیش دکه حلوائیان چو مسکینی
دل از رسیدن منزل من آن زمان کندمکه بار پیل نهادم به مور مسکینی
فقیه زد ره یغما به قید سبحه شیدزهی عجب که مگس کرده صید شاهینی