گنج

شمارهٔ ۱۴۶

۹ بیت
محمل از شهر به در می برد امروز کسیاز جرس کم نه ای ای ناله بر آور نفسی
کاروان غمت از کشور دل دور افتادحق صحبت چه شد ای سینه بجنبان جرسی
گرددم چشم تو در چنبر زلف از پی دلآن چنان کز پی رندی شب تاری عسسی
مردم دیده من مانده چنان محو لبشکه تو گوئی به عسل در شده پای مگسی
تا ز هر عضو توام کام برآید خواهماز خدا چشم نظرباز و دل بلهوسی
به خیال می کوثر شکنی ساغر مابرو ای شیخ مقدس که به مقصد نرسی
در گلستانم و دل پر زندم چون گذردسخن از سایه صیادی و کنج قفسی
بر ندارد نظر از پی مه محمل ما راهست از قافله مدعیان باز پسی
تا تظلم کنی از جور نکویان یغماندهد گوش به فریاد تو فریادرسی