شمارهٔ ۱۴۵
دردسر می دهدم رنج خمار ای ساقیپای نه پیش و بزن دست به کار ای ساقی
پی خونم سپه انگیخته گردون به فرازکردم از ساغر و پیمانه حصار ای ساقی
بزم شد وادی ایمن و گرت آتش طورباید از باده بر افروز عذار ای ساقی
ماه کنعان می و زندان خم، من چون یعقوبقاصد مصر تو بوئی به من آر ای ساقی
باده بذر است و تو دهقان و قدح نوشان خاکتخم جز بر به دل خاک مکار ای ساقی
غم غبار است و دل آئینه و صیقل صهباخیز و بزدایم ازآئینه غبار ای ساقی
می خدنگ است و صراحی است کمان بستان دشتتو شکارافکن و یغماست شکار ای ساقی