شمارهٔ ۱۴۴
صدنامه نوشتیم وز صدر تو خطابیصادر نشد ار خود همه دشنام و عتابی
یاد آیدم احوال دل و سینه ویرانهر گه شنوم ناله جغدی ز خرابی
ای آب خضر آنچه در اوصاف تو گویندغافل مشو از حرمت خود درد شرابی
در اشک من و دیده من بین که بینیبحری که در او موج برآید ز حبابی
در جلوه گه توسنش ار بخت بلندمبر عرش برد بوسه توان زد به رکابی
آید مگرم روی تو در واقعه دارمدر عمر به یک چشم زدن حسرت خوابی
یک آیه قرآن که در او حرمت می کوانکار مکن مفتی اگر زاهل کتابی
در طره پرتاب مپیچ ای دل شیدابیم است که روزی شود این موی طنابی
یغما اگرت آرزوی علم فقیه استجهلی زخدا خواه و بخوان صرف و نصابی