شمارهٔ ۱۴۲
زاهدم می دهد از سلسله زلف تو پندیکاش می داشتم از سلسله زلف تو بندی
سر به پای تو تن انداخت برانگیز سمندیتن به فتراک تو سر داد بینداز کمندی
گرچه بی پرده خوشی روی فرو پوش که ترسمبیند از دیده بد روی نکوی تو گزندی
جان بها دادم و کامم نشد از وصل تو حاصلآخر ای جان چه متاعی مگر ای بوسه به چندی
دل دیوانه به زنجیر ادب می نپذیردمگرش بر نهم از سلسله زلف تو بندی
زنده کردی که به تیغم زده بر خاک فکندیلیک می میرم از این غم که به فتراک نبندی
پست کردی به رهش عاقبتم عذر چه گویمتا بدین پایه ندانستمت ای بخت بلندی
دوده خال تو آخر ز جهان دود بر آوردوه عجب آتشی افتاد به عالم ز سپندی
آشنا شد به تو بیگانه و در خویش نگنجدزین نشاطم دل غمگین که تو بیگانه پسندی
نالدم دل چو جرس از غم محرومی محملورنه ای خار حریری تو و ای خاره پرندی
یک قلم خاصه به وصف لب شیرین نکویانشهد باری مگر ای خامه یغما نی قندی