شمارهٔ ۱۳۶
تو بدستی که به تیر مژه دل می شکریعالمی صید نگاهت شده تا می نگری
ترک تیرافکنت از تیغ تغافل ریزدخون صدو واسطه تا از سر خونی گذری
پیش کس قصه اسرار دهانت نکنمآن نسیم است که بر غنچه کند پرده دری
تا پراکنده شبه سیم تو بر درج عقیقریزد از جزع یمانم همه لعل جگری
حسرت بال و پرم بود که در دام افتماین زمان می کشدم حسرت بی بال و پری
تا چه سری است دهان تو که صد مصر شکرباشدش تعبیه در تنگ بدین مختصری
غنج طاووسی رفتار تو گر بیند بازدیگر اندیشه رفتن نکند کبک دری
خواجه را علت عیبم شده سد ره بیعزادک الله چه سپاس آرمت ای بی هنری
بیند ار دایره خط تو پیرامن رویگرد خود حلقه کشد فتنه دور قمری
مهر ترکان نرود از دل یغما ناصحمدم افسون که برون ناید از این شیشه پری