گنج

شمارهٔ ۱۳۷

۷ بیت
باده صافی و بوی گل و باد سحریگر ز خویشت خبری هست زهی بی‌خبری
بنگر آن قامت و رخسار که گوئی بسته استبر سر سرو روان دسته گلبرگ طری
باده پیش آر مگر قوت غساله میسازدم پاک ز آلایش ضعف بشری
روزگار غم شاهد صنمان پیرم کردکودکی کو که کنم من پدری او پسری
بر طریقی که خورم من غم زیبا پسرانپیر کنعان نکند در حق یوسف پدری
در دل سخت چو سنگش عجبی نیست که نیستناله زار اسیران بلا را اثری
که کند گونه ابکار سخن را یغماخوشتر از ماشطه کلک تو پیرایه‌گری