شمارهٔ ۱۳۱
چهره آذرگون ز آذرگون شراب آورده ایآب کار دلبری از کار آب آورده ای
زآن دهانم دیده دریا کردی و گوئی که کرداین تو به دانی که دریا از سراب آورده ای
کرده ای تاراج هشیاران و مست افتاده ایداده ای فرمان بیداری و خواب آورده ای
خود حباب آید ز دریا مر مرا از اشک چشمتو دگرگون باز دریا از حباب آورده ای
کج همی تابی به من در کار آن پیچیده زلفکج پلاسی بین که موئی از طناب آورده ای
ز اشک چشم لخت دل بارد هماره جزع توچشم بندی بین که از باران سحاب آورده ای
گرچه آیاتی است یغما نظم یاران ز این غزلنسخ آن آیات را فصل الخطاب آورده ای