گنج

شمارهٔ ۱۳

۱۱ بیت
فتنه مهر اگر همی جبهه نهد شراب راسجده واژگون برد قبله آفتاب را
زین همه روز خلق شب زان همه شام تا سحرنام مبر به دور می گردش آفتاب را
دل به هوای بوسه بست هوس در آن دهانتشنه غالب آرزو آب نهد سراب را
آن بط می بنه کز او صعوه اگر تر آوردکام به بال پشه پر شکند عقاب را
جام چو دور ما رسد باز مکش عنان میسیر سبک تر اوفتد رخش گران رکاب را
کوه تنم به کام بر خون دلم به جام درسود چنانکه خاک را خورد چنانکه آب را
جز خط او که راد رخ هارب از او و سهمگینخود نشنیدم اهرمن لطمه زند شهاب را
هجر می آنقدر مرا نیست که وصل زاهدانبیش مخوان که خود کم است آن گنه این عذاب را
دیده نماند و همچنان از مژه سیل خون روانباده بی پیاله کو بارش بی سحاب را
دور سپهر وچشم او نام مشابهت مبربا دم آهوی حرم حمله شیر غاب را
بر سر کوی نیکوان یغما نام خون مبررنجه مشو به داوری محشر بی حساب را