گنج

شمارهٔ ۱۲۵

۵ بیت
نمی‌گویم به بزمم باش ساقی می به مینا کنچو با یاران کشی می یاد خون آشامی ما کن
چو ناحق کشتیم ایمن مباش از دعوی محشرمن از خون نگذرم حاشا نظیری گفت حاشا کن
فلک تا چند مرغان دگر را آشیان بندیبه شاخ گل مرا هم رشته ای آخر ز پروا کن
به بالین وقت بیماری قدم ننهادی از یاریبیا اکنون به خواری جان سپاران را تماشا کن
به من از مال عالم یک تخلص مانده مجنون استبه کار آید گر ای لیلی‌وش آن را نیز یغما کن