شمارهٔ ۱۲۲
از صومعه زاهد به خرابات سفر کنطامات صفائی ندهد فکر دگر کن
آدم به نشاط غمش از گلشن مینوبگذشت تو هم گر خلفی کار پدر کن
تا در ره او پای کند پویه قدم زنتا بر در او دست دهد خاک به سر کن
شاید که به گوشش رسی ای ناله رسا شوباشد که ترحم کند ای آه اثر کن
خندم شب هجران چو شب وصل مگر چرخرشک آرد و گوید به شب آغاز سحر کن
اشکت بخراشد جگر مردم و ترسمغمگین شود ای مردمک دیده حذر کن
خواهی به سلامت گذری از نظر دوستیغما تن و جان را هدف تیر نظر کن
خشنودی مفتی و مریدان نظر شیخیغما خری اندر وحل افتاد خبر کن